مهمترین دلیل شروع نکردن چیست؟

نکند اگر شروع کنم، شکست بخورم؟

تا حالا شده کاری را شروع نکنی، نه به این دلیل که برایت مهم نیست، بلکه دقیقاً به این دلیل که خیلی برایت مهم است؟ شاید عجیب به نظر برسد، اما یکی از دلایلی که بعضی دانش‌آموزها شروع کردن را مدام عقب می‌اندازند، همین است. آنها می‌ترسند تلاش کنند و نتیجه‌ای که می‌خواهند به دست نیاورند. برای همین، تا وقتی شروع نکرده‌اند، هنوز می‌توانند به خودشان بگویند: «اگر واقعاً شروع می‌کردم، حتماً موفق می‌شدم.» اما اگر شروع کنند و نتیجه نگیرند، دیگر این امکان را هم از دست می‌دهند.

این حالت را احتمالاً خودت هم در بعضی موقعیت‌ها تجربه کرده‌ای. مثلاً تصمیم گرفته‌ای برای کنکور خیلی جدی درس بخوانی، اما وقتی می‌خواهی شروع کنی، یک سؤال مدام در ذهنت می‌چرخد: «اگر آخرش نتوانستم چه؟» اگر پزشکی می‌خواهم و قبول نشدم چه؟ اگر خیلی تلاش کردم و باز هم رتبه‌ای که می‌خواهم نگرفتم چه؟ اگر بقیه از من جلو بزنند چه؟ اگر بفهمم آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم توانایی ندارم چه؟

مشکل اینجاست که ذهن ما گاهی برای اینکه از تجربه شکست دور بماند، یک راه‌حل عجیب پیدا می‌کند: اصلاً وارد بازی نشو!

اگر شروع نکنی، شکست هم نخورده‌ای. اگر درس نخوانی، هنوز نمی‌دانی واقعاً چه نتیجه‌ای می‌توانستی بگیری. اگر برای هدفت تلاش نکنی، می‌توانی همیشه با خودت فکر کنی که «من اگر می‌خواستم، می‌توانستم». شاید به همین دلیل است که بعضی وقت‌ها نرفتن سراغ یک کار، از انجام دادن آن راحت‌تر است؛ چون تا وقتی کاری را شروع نکرده‌ای، هنوز مجبور نیستی نتیجه واقعی خودت را ببینی.

اما این آرامش، خیلی گران تمام می‌شود.

شاید مشکل تو تنبلی نباشد

در سال‌هایی که با دانش‌آموزها کار کرده‌ام، بارها با بچه‌هایی روبه‌رو شده‌ام که از بیرون شاید به نظر برسد تنبل هستند. برنامه دارند، هدف دارند، حتی توانایی خوبی هم دارند، اما جدی شروع نمی‌کنند. وقتی بیشتر با آنها صحبت می‌کنی، متوجه می‌شوی مسئله چیز دیگری است.

یکی از دانش‌آموزانی که با او کار می‌کردم، می‌خواست برای پزشکی درس بخواند. توانایی خوبی هم داشت و اگر به اندازه کافی زود شروع می‌کرد، واقعاً می‌توانست به نتیجه خیلی خوبی برسد. اما یک سؤال مدام در ذهنش بود: «نکند موفق نشوم؟»

همین سؤال ساده، آن‌قدر برایش سنگین شده بود که هر بار می‌خواست جدی شروع کند، دوباره متوقف می‌شد. انگار ذهنش می‌گفت: «اگر قرار است آخرش موفق نشوی، پس چرا این همه سختی را تحمل کنی؟»

مدتی گذشت و زمان زیادی را از دست داد. وقتی بالاخره توانست جدی‌تر حرکت کند، با توجه به زمانی که برایش باقی مانده بود، نتیجه بدی نگرفت و حتی در رشته خوبی قبول شد؛ اما به هدفی که واقعاً می‌خواست نرسید. برای من این یکی از ناراحت‌کننده‌ترین بخش‌های ماجرا بود، چون مسئله این نبود که او توانایی رسیدن به هدفش را نداشت. بخشی از فرصت او صرف جنگیدن با ترس از نرسیدن شد.

گاهی آدم آن‌قدر از شکست می‌ترسد که فرصت موفق شدن را هم از خودش می‌گیرد.

کمال‌گرایی همیشه شبیه «خیلی خوب بودن» نیست

وقتی اسم کمال‌گرایی می‌آید، شاید فکر کنی منظور کسی است که همه چیز را خیلی مرتب و دقیق انجام می‌دهد. اما کمال‌گرایی همیشه این شکلی نیست. گاهی کمال‌گرایی خودش را در شروع نکردن نشان می‌دهد.

دانش‌آموز کمال‌گرا ممکن است با خودش بگوید: «اگر قرار است درس بخوانم، باید خیلی خوب درس بخوانم.» بعد به خودش می‌گوید: «اگر قرار است برنامه بریزم، باید یک برنامه کامل داشته باشم.» بعد می‌بیند برنامه هنوز کامل نیست و شروع نمی‌کند. چند روز می‌گذرد، شرایط بدتر می‌شود و حالا برای شروع کردن، یک مشکل جدید هم دارد: «من خیلی عقب افتاده‌ام و دیگر نمی‌توانم آن‌طور که باید نتیجه بگیرم

این چرخه می‌تواند مدت زیادی ادامه پیدا کند.

جالب اینجاست که من خودم هم مدت‌ها با همین مسئله درگیر بودم. به همین دلیل وقتی با دانش‌آموزی روبه‌رو می‌شوم که به خاطر کمال‌گرایی شروع نمی‌کند، خیلی خوب می‌فهمم چه اتفاقی در ذهنش می‌افتد. چون خودم تجربه‌اش کرده‌ام.

چند سال قبل می‌خواستم اولین فیلمم را ضبط کنم. خودم استودیو داشتم، تجهیزات لازم را هم داشتم و از نظر فنی تقریباً همه چیز آماده بود. اما آن‌قدر می‌خواستم اولین فیلمم خوب و بی‌نقص باشد که مدام دنبال آماده‌تر شدن شرایط بودم. نتیجه؟ تقریباً یک سال طول کشید تا بالاخره اولین فیلم را بگیرم!

وقتی به آن اتفاق نگاه می‌کنم، می‌بینم بخشی از آن زمان واقعاً به خاطر همین انتظار برای شرایط ایده‌آل از دست رفت. این تجربه به من یاد داد که کامل شروع کردن، خیلی وقت‌ها از اصلاً شروع نکردن هم سخت‌تر است.

«که چی بشه؟» گاهی یک سؤال واقعی نیست

یکی از جمله‌هایی که در این شرایط زیاد می‌شنوم این است:

«که چی بشه؟»

گاهی دانش‌آموز می‌گوید: «خب اگر بخونم که چی بشه؟ آخرش شاید قبول نشم یا می‌گوید: «اصلاً از کجا معلوم این همه درس خوندن نتیجه بده؟» طبیعی است که آدم درباره نتیجه کارش سؤال داشته باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند با اطمینان صددرصدی بگوید اگر امروز شروع کنی، دقیقاً به همان نتیجه‌ای می‌رسی که در ذهنت داری. اما گاهی این سؤال دیگر برای پیدا کردن جواب مطرح نمی‌شود؛ تبدیل می‌شود به راهی برای اینکه اصلاً وارد مسیر نشویم. چون اگر ارزش کار را از همان اول پایین بیاوری، انجام ندادنش دیگر آن‌قدر ناراحتت نمی‌کند.

مثلاً اگر به خودت بگویی «اصلاً معلوم نیست این درس خواندن به جایی برسد»، طبیعی است که نشستن پای کتاب برایت سخت‌تر شود. اما اگر بپذیری که نتیجه نهایی همیشه کاملاً در کنترل تو نیست، ولی تلاش کردن و کیفیت کاری که امروز انجام می‌دهی در اختیار توست، نگاهت تغییر می‌کند.

تو نمی‌توانی از امروز نتیجه کنکور سال آینده را کنترل کنی. اما می‌توانی تصمیم بگیری امروز یک ساعت با کیفیت درس بخوانی. همین تفاوت خیلی مهم است. هیچ‌کس نمی‌تواند تضمین کند که موفق می‌شوی. شاید این قسمت کمی برخلاف چیزی باشد که دوست داری بشنوی، اما واقعیت این است که من نمی‌توانم به تو قول بدهم اگر شروع کنی حتماً به بزرگ‌ترین هدفت می‌رسی. هیچ مشاوری نمی‌تواند چنین قولی بدهد.

حتی اگر خیلی باهوش باشی، خیلی خوب برنامه‌ریزی کنی و خیلی زیاد تلاش کنی، باز هم عوامل مختلفی وجود دارند که نمی‌توانی همه آنها را کنترل کنی. اما یک چیز را می‌توانی کنترل کنی: اینکه اصلاً وارد مسیر بشوی یا نه. و اینجاست که یک انتخاب مهم پیش روی تو قرار می‌گیرد. می‌توانی به خاطر اینکه از نتیجه مطمئن نیستی، شروع نکنی و در پایان فقط یک سؤال برایت باقی بماند: «اگر شروع کرده بودم چه می‌شد؟»

یا می‌توانی شروع کنی، تلاش کنی، مسیر را اصلاح کنی و در نهایت هر نتیجه‌ای که به دست آمد، حداقل بدانی که فرصت واقعی خودت را امتحان کرده‌ای.

از نظر من، گزینه دوم تقریباً همیشه ارزشمندتر است. چون شکست واقعی فقط این نیست که به هدفی که می‌خواستی نرسی. گاهی شکست واقعی این است که اصلاً به خودت فرصت ندهی بفهمی چقدر توانایی داری.

لازم نیست از روز اول عالی باشی

یکی از اشتباه‌هایی که کمال‌گرایی ایجاد می‌کند این است که فکر می‌کنی اگر قرار است کاری را شروع کنی، باید از همان روز اول در سطح بالایی انجامش بدهی. در حالی که هیچ مهارتی این‌طور ساخته نمی‌شود.

اگر امروز یک نفر بخواهد رانندگی یاد بگیرد، روز اول نمی‌تواند مثل یک راننده حرفه‌ای در جاده حرکت کند. اگر کسی بخواهد زبان یاد بگیرد، روز اول نمی‌تواند مثل یک فرد مسلط صحبت کند. اگر کسی بخواهد ورزش را شروع کند، قرار نیست روز اول مثل یک ورزشکار حرفه‌ای تمرین کند.

درس خواندن و یادگیری هم همین است. گاهی باید اجازه بدهی شروع اولت معمولی باشد. حتی شاید خیلی معمولی باشد. اینکه امروز فقط بیست دقیقه درس بخوانی، اگر قبلاً تقریباً هیچ مطالعه‌ای نداشته‌ای، شکست نیست. اتفاقاً ممکن است یکی از مهم‌ترین قدم‌های تو باشد.

من دانش‌آموزی داشتم که وقتی کارمان را شروع کردیم، کل زمان مطالعه روزانه‌اش حدود بیست دقیقه بود؛ آن هم نه همیشه. شاید برای کسی که می‌خواهد در کنکور موفق شود، بیست دقیقه در روز خنده‌دار به نظر برسد، اما من می‌دانستم اگر از همان ابتدا بخواهیم او را به چند ساعت مطالعه برسانیم، احتمالاً دوباره متوقف می‌شود.

پس از همان بیست دقیقه شروع کردیم.

هدف اول این نبود که او یک‌دفعه دانش‌آموز فوق‌العاده‌ای شود. هدف این بود که شروع کردن و انجام دادن را یاد بگیرد.

بعد کم‌کم زمان مطالعه بیشتر شد. چند هفته و چند ماه بعد، همان دانش‌آموز توانست به روزی هفت تا هشت ساعت مطالعه برسد.

اگر روز اول به او می‌گفتم «باید هشت ساعت درس بخوانی»، شاید هنوز همان بیست دقیقه هم اتفاق نمی‌افتاد.

گاهی برای رسیدن به یک تغییر بزرگ، باید با یک تغییر خیلی کوچک شروع کنی.

شروع کردن یعنی پذیرفتن اینکه ممکن است همه چیز کامل پیش نرود

این را شاید بهتر باشد همیشه یادت بماند: شروع کردن یعنی وارد مسیری شدن که قرار نیست همه روزهایش خوب باشد.

ممکن است یک روز عالی درس بخوانی و روز بعد نتوانی برنامه‌ات را کامل انجام بدهی. ممکن است یک آزمون را خیلی خوب بدهی و آزمون بعدی نتیجه خوبی نگیری. ممکن است چند روز خیلی منظم باشی و بعد چند روز از برنامه عقب بیفتی. اینها به این معنی نیست که تصمیم اولت اشتباه بوده است.

یکی از مشکلاتی که در ذهن دانش‌آموزهای کمال‌گرا می‌بینم این است که مسیر را خیلی تمیز و مرتب تصور می‌کنند. فکر می‌کنند اگر قرار است موفق شوند، باید از روز اول تا روز آخر دقیقاً طبق برنامه جلو بروند. وقتی اولین مشکل اتفاق می‌افتد، تصور می‌کنند همه چیز خراب شده است. در حالی که مسیر واقعی تقریباً هیچ‌وقت این‌طور نیست.

ممکن است چند روز خراب شود و دوباره درست شود. ممکن است یک برنامه جواب ندهد و مجبور شوی آن را تغییر بدهی. ممکن است بفهمی روشی که انتخاب کرده‌ای برای تو مناسب نیست و روش دیگری را امتحان کنی.

اینها بخشی از مسیر است، نه نشانه اینکه باید مسیر را رها کنی.

اگر از شکست می‌ترسی، هدفت را کوچک‌تر کن؛ نه رؤیایت را

یک راه خوب برای مقابله با ترس از شروع این است که هدف نهایی را از کاری که همین امروز باید انجام بدهی جدا کنی.

ممکن است هدفت پزشکی باشد. خیلی خوب. اما امروز قرار نیست پزشکی قبول شوی. امروز فقط باید یک فصل زیست را بخوانی. ممکن است هدفت رتبه خیلی خوب باشد. عالی. اما امروز قرار نیست رتبه‌ات مشخص شود. امروز باید کاری را انجام بدهی که یک قدم تو را به آن هدف نزدیک‌تر کند.

من این را برای دانش‌آموزها با مثال قله توضیح می‌دهم. اگر بخواهی به یک قله برسی، قرار نیست هر لحظه که قدم برمی‌داری، خود قله را جلوی چشمت ببینی. گاهی فقط یک مسیر سخت جلوی پایت است و باید همان مسیر را طی کنی.

ممکن است شیمی خواندن برایت سخت باشد و اصلاً دوستش نداشته باشی. کاملاً قابل درک است. اما اگر می‌دانی شیمی بخشی از مسیر رسیدن به هدف توست، باید آن قدم را برداری. نه برای اینکه شیمی را دوست داری، بلکه چون پذیرفته‌ای این قدم بخشی از مسیر است. قرار نیست هر قدم مسیر لذت‌بخش باشد. قرار است قدم‌ها را برداری.

بالاخره باید یک جا این چرخه را متوقف کنی

اگر مدت زیادی است که به خاطر ترس از شکست شروع نمی‌کنی، احتمالاً تا امروز هزینه‌اش را هم داده‌ای. شاید زمان از دست داده‌ای، شاید فرصت‌هایی را از دست داده‌ای و شاید بارها خودت را با آدم‌هایی مقایسه کرده‌ای که از تو توانایی کمتری داشتند اما جلو افتادند، فقط به این دلیل که آنها شروع کردند.

این حس اصلاً حس خوبی نیست.

اما اگر بخواهی مدام به گذشته فکر کنی، دوباره همان اتفاقی می‌افتد که از آن فرار می‌کنی: امروز هم از دست می‌رود. پس یک جایی باید نقطه بگذاری. نه اینکه گذشته را فراموش کنی؛ بلکه باید قبول کنی که دیگر نمی‌توانی زمان از دست‌رفته را برگردانی. اما هنوز می‌توانی درباره زمانی که باقی مانده تصمیم بگیری.

اگر تا امروز شروع نکرده‌ای، لازم نیست اول خودت را بابت گذشته تنبیه کنی. لازم نیست یک برنامه عجیب و سنگین بنویسی تا همه چیز را جبران کنی. لازم نیست به خودت قول بدهی که از فردا دیگر هیچ اشتباهی نمی‌کنی.

فقط شروع کن.

با هر مقدار زمانی که داری. با هر سطحی که الان هستی. با هر شرایطی که واقعاً داری.

ممکن است نتیجه دقیقاً همان چیزی نشود که در ذهنت تصور کرده‌ای. اما اگر شروع نکنی، تقریباً مطمئن هستی که هیچ‌وقت نمی‌فهمی چه نتیجه‌ای می‌توانستی بگیری.

و شاید این یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های آدم‌هایی باشد که در نهایت به جایی می‌رسند با کسانی که سال‌ها فقط درباره رسیدن حرف می‌زنند: آدم‌های موفق همیشه مطمئن نیستند که موفق می‌شوند؛ اما حاضرند با وجود نامطمئن بودن، قدم اول را بردارند.

اگر از شکست می‌ترسی، اشکالی ندارد. اگر نگران آینده‌ای، طبیعی است. اگر می‌ترسی تلاش کنی و نتیجه‌ای که می‌خواهی نگیری، این هم قابل درک است.

فقط نگذار ترس تو را به جایی برساند که برای اینکه شکست نخوری، اصلاً بازی را شروع نکنی.

چون در آن صورت شاید هیچ‌وقت شکست نخورده باشی؛ اما یک چیز مهم را هم هیچ‌وقت نخواهی فهمید:

اگر واقعاً شروع می‌کردی، تا کجا می‌توانستی پیش بروی؟